اسماعیلیان در ایران

ژوئیه 2, 2009 3 دیدگاه

«هیچ گروهی نیست شوم تر و بددین تر و بدفعل تر از این قوم… که از پس دیوارها بدی این مملکت می سگالند و فساد دین می جویند… و هرچند ممکن باشد کرد از فساد و قیل و قال و بدعت چیزی باقی نگذارند.»

شاید زمانی که خواجه نظام الملک این تعابیر را در مورد اسماعیلیان بکار می برد، فکر نمی کرد که روزی همین جماعت بلای جانش خواهند شد. فدائیان اسماعیلی، که جماعتی خنجر زن و کاملاً مطیع سرانشان بودند، با انجام ترورهای گاه انتحاری، افراد بی شماری را به قتل می رساندند و سبب رعب و وحشت در میان مردم می شدند.
درمورد این فرقه شیعی چه می دانیم؟ آیا با یکی از مهمترین صفحات تاریخ ایران آشنایی داریم؟ این پست تحقیق جامعی درباره این جماعت و پیامد های حضور آنان در ایران می باشد.


تصویری خیالی از حسن صباح

تاریخچه و عقاید اسماعیلیان

سباعی، اسماعیلی، باطنی، اصحاب تعلیم، اصحاب الدوه الهادیه، اصحاب دعوت هادیه مهدیه، حشیشیه، اهل تاویل، اهل تایید، اهل ترتیب، اهل حق، قرمطیه، ملاحده، فداویه، اباحیه و… اینها اسامی ای هستند که در طول تاریخ به این فرقه داده شده است. البته بیشتر این نامها را مخالفین بر آنها نهاده اند. این فرقه همچون فرق دیگر اسلامی، از اختلاف بر سر جانشینی امام و رهبر بعدی پدید آمده است. بدین قرار که پس از رحلت امام جعفر صادق، امامت را حق اسماعیل و پسرش محمد می دانستند. امام صادق چهار پسر داشت: اسماعیل، موسی کاظم، محمد دیباج و عبدالله افطح. امام صادق نص امامت بر اسماعیل کردند ولی اسماعیل در زمان حیات پدر درگذشت، لذا امام صادق نص امامت را از او برگرفت و به برادرش موسی منتقل کرد. اما عده ای بدین گردن ننهادند و گفتند نص امامت رجوع قهقری نمی کند و بدا نیز محال است، زیرا امام جعفر صادق، امام معصوم است و او نص بر اسماعیل کرده است، و لذا نص او درست و بازگشت پذیر و تغییر پذیر نیست. گروهی حتی منکر مرگ اسماعیل شدند و گفتند مردن او از روی تقیه اظهار شده است تا دشمنان قصد جان او نکنند. به هر حال، اسماعیلیه معتقدند که بعد از اسماعیل امامت در فرزند او، محمد بن اسماعیل، مستقر است. به زعم آنها اسماعیل امام هفتم است و دوره امامان به وی ختم می شود، و گویند چون امامت به محمدبن اسماعیل رسید مرتبه امامت به مرتبه قائمیت ارتقا یافت، و محمد بن اسماعیل را «اول الکهف و الاستتآر» دانند. زیرا از زمان او امامان اسماعیلی از ترس دشمنان و خلفای عباسی مستور می زیستند تا آنکه عبیدالله مهدی در اواخر قرن سوم ظهور کرد و در شمال آفریقا حکومتی تاسیس کرد و خلافت فاطمیان را بنیان گذاشت که حدود دویست و هفتاد سال بر ممالک وسیعی حکم راندند.
حوزه حکمرانی خلفای فاطمی که در آغاز منحصر به قطعه ای از آفریقا بود آهسته آهسته گسترش یافت و مصر و شام و حجاز و یمن و دیاربکر و موصل و بعضی نواحی عراق را شامل شد. در زمان معزللدین الله، خلیفه چهارم فاطمی، مصر به سرداری جوهر، سپهسالار بزرگ فاطمیان، فتح شد و شهر قاهره معزیه بنیاد نهاده شد و پایتخت فاطمیان از آفریقا به قاهره انتقال یافت. در زمان مستنصربالله، هشتمین خلیفه عباسی، کار فاطمیان چنان بالا گرفت که بغداد(بغ واژه پارسی کهن برای خدا، و به طبع مفهوم نام شهر «داده شده خداوند«)، پایتخت خلفای عباسی، موقتاً به دست آنان افتاد و خلیفه عباسی، القائم بامرالله، از بغداد گریخت و اگر حمایت سلجوقیان نبود کار خلافت عباسی یکسره می شد.
اسماعیلیان در دوره ای از تاریخ خود که به دوره دعوت جدید معروف است، روش و تدبیری برای مبارزه با دستگاه حکومت و مخالفان در پیش گرفتند که از جهتی بی نظیر و مانند قبلی نداشت؛ و آن استفاده از ایجاد وحشت به صورت اصولی، و به طور ممتد، و طبق نقشه به عنوان یک حربه سیاسی بود. از این بابت اولین کسانی بودند که به چنین اقدامی دست یازیدند. کیش اسماعیلی به عنوان یک فرقه انقلابی شیعی، شور شهادت طلبی را با نوید پاداش الاهی اخروی، یکجا به گرویدگان القا می کرد و به آنها شجاعت می بخشید، وچنان حسن وفاداری و فرمانبردای و جانبازی در ایشان ایجاد می کرد که در تاریخ جهان سابقه نداشت. این وفاداری و جانسپاری در راه عقیده و فرمان امام یا جانشین و حجت او بود که نام اسماعیلی را که فدایی خوانده می شدند، در شرق و غرب عالم بر سر زبانها افکند.
اسماعیلیان برای رسیدن به هدف خود هم نقشه های دقیق و محتاطانه داشتند و هم شور و غیرت مذهبی؛ بر کار آنان چند اصل حاکم بود: فتح قلاع که پایگاه های امنی برای آنها بوجود می آورد؛ قانون رازداری و اخفا؛ تبلیغات و ایجاد وحشت. جالب اینجاست که مخالفان و معاندان و دستگاه حکومت نیز خود با افسانه سازی و دروغ پردازی، بر این جو وحشت که یکی از اهداف اسماعیلیان بود، می افزودند. هدف اسماعیلیان، از هم گسیختن و نابود کردن نظام خلافت عباسی و از هم پاشاندن سلطه جابرانه تورکان سلجوقی و دیگر حکام و امیران اسلامی در شرق و غرب عالم اسلامی بود.
اسماعیلیان قربانیان خود را با نهایت دقت انتخاب می کردند. قربانیان آنها از دو گروه عمده بودند: اول سلاطین و امرای لشکری و وزرا؛ دوم قضات و دیگر بزرگان دینی. گروه سومی نیز بودند که گاهی مورد هدف اسماعیلیان قرار می گرفتند و آنها روسای شهرها بودند. اما فدائیان اسماعیلی با دیگر مردمان کاری نداشتند و روابطشان با همسایگان خود عادی بود.
به سبب همین ترور ها بود که نام این فرقه به زبان های اروپایی راه یافت. گروهی بر این باور بودند که اسماعیلیان با استفاده از مواد مخدر همچون حشیش، فدائیان را ترغیب به ترور می کنند و به همین دلیل این فرقه، حشیشیه و اعضای آن حشاشین هم نام گرفته اند. کلمه حشاشین وارد زبان های اروپایی شد و واژه لاتین Assassin (به معنای قاتل)، یادگار این واقعه می باشد.
در خصوص شریعت اسماعیلیه، ایشان چنین عقیده داشتند که اسلام دارای ظاهر و باطن است و اگر کسی بر باطن شریعت پی برد و ظواهر را مهمل گذاشت، بحثی بر او نیست و به همین غالب احکام شریعت را به وجهی تاویل می کردند و برای هریک از عبادات و غیره باطنی می ساختند و علت شهرت ایشان به لقب باطنیه نیز همین است.

شکاف بزرگ

پس از مرگ المستنصربالله، خلیفه فاطمی مصر(427-487)، میان دو پسرش، المصطفی لدین الله نزار و مستعلی بر سر خلافت نزاع شد. چه مستنصر ابتدا نزار را جانشین خود کرده بود، لیکن بعد از این انتصاب پشیمان شد و ولیعهدی را به مستعلی داد و این دو پسر هر کدام طرفدارانی داشتند.
نتیجه این اختلاف آن شد که اسماعیلیه به دو گروه تقسیم شدند: نزاریه طرف نزار را گرفتند و مستعلویه طرف مستعلی را. نزار هیچ گاه به خلافت نرسید و مغلوب و اسیر برادر شد و در همین حال مرد لیکن یارانش در اطراف منتشر شدند و مردم را به خود خواندند. این دعوت نزاریه را دعوت جدیده می خوانند. اسماعیلیان ایران که از این تاریخ به بعد به دعوت پرداخته اند همه از نزاریه اند و مدعیند که فرزندان یکی از پسران نزارند.


حسن صباح، خداوند الموت

در ایام خلافت مستنصر از کسانی که به دین اسماعیلی در آمد، شخصی بود حسن بن صباح نام از مردم ری، که درست اصل و نسب او معلوم نیست. حسن در سال 469 از ری به اصفهان و از آنجا به آذربایجان و شام رفت و در 471 سفری به مصر کرد و یک سال و نیم در آنجا ماند و در سلک جماعتی درآمد که طرفدار خلافت نزار بودند و به این عقیده به مشرق برگشت و از اواخر سال 473 به دعوت مردم ایران به مذهب اسماعیلیان نزاری پرداخت و در ششم رجب 483 بر قلعه الموت استیلا یافت و آن نقطه را مرکز دعوت و مقر اقامت خود قرار داد.


قلعه الموت (فروردین 1388)

الموت مخفف اله آموت = اله آموخت است، یعنی «عقاب آموخت» چه اله در زبان دیلمی به معنی عقاب است و علت آنکه آن را به این اسم خوانده اند آن است که یکی از امرای شکاردوست دیلمی روزی عقاب خود را در پی شکار سرداد و عقاب بر این موضع نشست. امیر آن موضع را برای بنای قلعه ای بسیار مناسب دید و آن را به همین سبب راهنمایی عقاب، اله آموت و الموت نامید. ترجمه این کلمه به آشیانه عقاب غلط است.

قلعه الموت (فروردین 1388)


اشراف فوق العاده ای که می توان از بالای قلعه به فرسنگ ها دورتر داشت، آدمی را به شگفتی وا می دارد (فروردین 1388)

حسن صباح تا آخر عمر از این قلعه خارج نشد. او دو پسر داشت که هردو را، یکی را به جرم نوشیدن شراب و دیگری را به جرم قتل، کشت. غرض او از این کار آن بود که نشان دهد که قصد تشکیل سلطنت ندارد تا آنها را برای فرزندانش به ارث بگذارد. آنچه از او به یاد مانده، بیشتر قصه و افسانه است تا واقعیت.


سرانجام اسماعیلیه

پس از حسن صباح، کیابزرگ امید جانشین او شد. محمد، نوه کیابزرگ در سال 559 رهبر اسماعیلیان شد و به نام امامی غایب، دور قیامت را اعلام کرد و احکام و اعمالی را که شرع اسلام مقرر داشته بود ملغی ساخت. وی به رعایای خود در نوشیدن شراب و پرداختن به هر آنچه شریعت اسلام منع و حرام کرده بود، آزادی کامل داد. از اینجا بود که نام ملحد(بی دین) و ملاحده به اسامی دیگر اسماعیلیان افزوده شد. این عمل محمد، مسلمین دیگر را به شدت از اسماعیلیان متنفر کرد. امرای جانشین محمد سعی کردند دور قیامت را باطل اعلام کنند ولی دیگر دیر شده بود.
سرانجام در سال 653 هجری قمری، قدرت اسماعیلیان در قهستان(کوهستان) با تسلیم آخرین فرمانروای آن، رکن الدین خورشاه، به هولاکوخان مغول(نوه چنگیزخان) و تخریب و انهدام قلعه الموت، و قتل عام اعضای خاندان رکن الدین و عده زیادی از اسماعیلیه، به پایان رسید. مغولان با تصرف همه قلعه های اسماعیلیان، که مشهورترینشان الموت، میمون دز و لنبه سر بودند، عملاً به قدرت نظامی و سیاسی این فرقه پایان دادند.
در سال 1232، شاه خلیل الله، رئیس روحانی اسماعیلیان ایران و هندوستان به قتل رسید. فتحعلی شاه قاجار برای استمالت یاران خلیل الله، پسر بزرگش آقاخان را به دامادی خود اختیار نمود و او را به حکومت قم و محلات نامزد کرد، منتهی آقاخان بعد ها قیام کرد و چون تاب مقاومت در برابر سپاهیان قاجار را نداشت، به هندوستان فرار کرد و تحت حمایت دولت انگلیس قرار گرفت. خاندان او هنوز به همین حال در هند ریاست اسماعیلیان آن سرزمین و ایران را دارند.

—————–

منابع:

افسانه های حشاشین یا اسطوره های فدائیان اسماعیلی، دکتر فرهاد دفتری، ترجمه دکتر فریدون بدره ای، نشر فرزان، تهران، 1376

نقش اسماعیلیان در جنگ های صلیبی، عبدالله ناصری طاهری، نشر ققنوس، تهران، 1387

تاریخ ایران پس از اسلام، عباس اقبال، نشر نامک، تهران، 1380

دسته‌ها:Articles برچسب‌ها: , ,

پيوند ناگسستني فرهنگ ارمني با فرهنگ و تمدن ايران بزرگ

اوت 7, 2008 27 دیدگاه

(مقاله برگرفته از سایت آریارمن، با انجام برخی اصلاحات)

بنا بر سروده هاي شاهنامه و كتب تاريخي ، سرزمين نخستين و زادگاه ارمنيان ميان درياي مازندران و آمودريا و درياچه آرال بوده است ، و بنابر ونديداد(بخشي از اوستا) همين سرزمين خاستگاه آرياييان است، و از همين روي ارمنيان يكي از تيره هاي آريايي هستند. به قولي در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد گروه كثيري از اقوام آريايي از شمال درياي مازندران به سوي جنوب به حركت درآمدند. بخشي از آنان كه ارمنيان بودند، چون به سرزميني رسيدند، كه بعدها، ارمنستان ناميده شد، در آن سرزمين اقامت گزيدند، دسته ديگر به حركت خود به سوي جنوب ايران ادامه دادند. ارمنيان امروزه در بسياري از شهرهاي ايران منجمله اروميه و اصفهان و اهواز و . . . سكونت دارند. اميد بسياري بر اين است كه فرزندان ايران زمين بارديگر اين مرزهاي غير حقيقي و استعماري را بردارند و ايران بزرگ با همه مردمانش در كنار يكديگر زندگي نمياند. در كتيبه هاي آشوري سده نهم پيش از ميلاد ، از اقوام «پارسواش» ياد گرديده است كه در حوالي درياچه اورميه زندگي مي كردند. سپس در اوايل سده هفتم پيش از ميلاد در سالنامه هاي آشوري از مردم «پارسواش» نام برده مي شود، كه با مردم انزان، به ايلامي هايي كه بر عليه آشور مي جنگيدند، ياري داده اند. در اواخر سده هفتم پيش از ميلاد ارمنيان به رهبري باروير به دولت ماد در براندازي دولت آشور ياري دادند ، و به پاس آن، باروير رهبر ارمنيان، به عنوان پادشاه ارمنستان تاجگذاري كرد.

در نظام حكومتي ايران ، در روزگار هخامنشيان ، سومين جايگاه بعد از پارس ها و مادها، از آن ارمنيان بود. سرداران ارمني، فرماندهي سپاهيان ايران را به عهده داشتند پس از كشته شدن كمبوجيه، ارمنستان شورش كرد. چون سلطنت بر داريوش مسلم گرديد، يكي از سرداران ارمني خود به نام دارشيش را مامور فرونشاندن شورش ارمنستان كرد. در نبرد داريوش هخامنشي با اسكندر مقدوني، جناحين راست و چپ سپاه ايران را سپاهيان ارمني به فرماندهي سرداران ارمني تشكيل مي دادند. شش فرمانده جناح راست يرواند(داماد شاهنشاه هخامنشي) و فرمانده جناح چپ ميترا اوستس (Mitra – ustes) بود. پس از پيروزي مقدونيان، يرواند در ارمنستان ادعاي استقلال كرد و به سلطنت پرداخت. خاندان يروانديان كه بر ارمنستان فرمان مي راندند، سياست ضد سلوكي داشتند، و تا حدودي توانستند استقلال ارمنستان را حفظ كنند.

در سال 189 پيش از ميلاد، آرتاشس اول كه خود را منسوب به خاندان يروانديان مي كرد، بر تخت سلطنت ارمنستان جلوس كرد و ارمنستان را به عظمت و قدرت رساند. تيگران دوم نواده آرداشس ، كه در تاريخ ارمنيان به تيگران كبير اشتهار دارد، به توسعه سرزمينهاي متصرفي پرداخت و حدود ارمنستان را از شمال، به آغوانك يا آلبانيا (ارمنيان به سرزميني كه در قفقاز و در شمال رودخانه كر قرار گرفته است، آغوانك يا آلبانيا مي گويند و نويسندگان فارسي زبان آن خطه را اران مي خوانند.) از شرق به درياي خزر، از جنوب تا نزديك فلسطين و از غرب به درياي مديترانه رساند. سپاهيان تيگران دوم طبق توصيف مورخين يوناني، به غير از ارمنيان شامل اهالي آذربايجان، كردوك، عربها، گرجيها، و آلبانها يا آغوانكها(اهالي اران) بود.

روابط ايرانيان و ارمنيان در روزگار اشكانيان بسيار صميمانه تر و نزديك تر گرديد، اوتوما دختر تيگران دوم با مهرداد اشكاني شاهنشاه ايران زمين پيوند زناشويي بست. و دختر آرتاوازد سوم(55 ـ 34 پيش از ميلاد) با پاكور وليعهد و فرزند ارُد، شاهنشاه ايران زمين ازدواج كرد.در دهه هفتم سده اول ميلادي بلاش اشكاني برادر خود، تيرداد را به سلطنت ارمنستان منصوب كرد. تيرداد بنيانگذار سلسله اشكاني در ارمنستان گرديد و يك شاخه از سلاطين اشكاني نزديك به چهارصد سال در ارمنستان سلطنت كردند.

چون اردشير بابكان سلسله اشكانيان را در ايران منقرض كرد، شاهزادگان، رجال و نجيب زادگان اشكاني به ارمنستان گريختند و به پادشاه اشكاني ارمنستان پناهنده شدند. در سال 301 ميلادي مسيحيت دين رسمي ارمنستان اعلام گرديد.

در سال 428 ميلادي سلسله اشكانيان در ارمنستان منقرض شد. اميران ارمنستان به اطاعت دولت ساساني درآمدند. يزدگرد دوم در سال 447 ميلادي فرماني صادر كرد كه در ارمنستان سرشماري به عمل آيد، پس از سرشماري ماليات سنگيني بر مناطق آباد و همچنين مناطق غير مسكون و ويران ارمنستان وضع كرد. سپس دستور داد كه ارمنيان، بايد دين مسيح را ترك گفته، پيرو دين زرتشت گردند. در ارمنستان شورايي از اميران ارمني تشكيل گرديد، و كليه اميران هم پيمان گشتند كه تسليم خواست يزدگرد نشوند.

يزدگرد نيرويي فراوان براي سركوبي ارمنيان به ارمنستان گسيل داشت. در ظهر روز بيست و چهارم ماه مه سال 451 ميلادي در دشت ماكو نبرد خونيني بين ارمنيان به فرماندهي وارتان ماميگونيان، با سپاهيان يزدگرد در گرفت. وارتان ماميگونيان، سپهسالار ارمنيان، همراه با يك هزار و سي و شش تن از سپاهيان و سرداران ارمني در جنگ كشته شدند. شبانگاه كه دو سپاه از يكديگر جدا شدند، نيروهاي ارمني صحنه كارزار را ترك گفتند. سپاه ساساني بدون اخذ نتيجه بازگشت. پس از اين نبرد، يزدگرد از تغيير دين ارمنيان منصرف گرديد. فيروز شاهنشاه ساساني، در سال 460 ميلادي مجددا در صدد زرتشتي كردن ارمنيان برآمد. ارمنيان دوباره سر به شورش برداشتند و سپاهيان فيروز را در نزديكي روستاي آگور به سختي شكست دادند. پافشاري پادشاهان ساساني براي تغيير دين ارمنيان باعث گرديد كه ارمنيان و ايرانيان كه دو برادر هم خون و هم نژاد بودند از يكديگر فاصله بگيرند.

مشترکات فرهنگی

زبان ارمني يكي از شاخه هاي مستقل زبان هند و اروپايي است كه با زبان فارسي روابط خويشاوندي نزديك دارد. به روزگار اشكانيان، ايرانيان و ارمنيان به راحتي زبان يكديگر را درك مي كردند. بسياري از واژه هاي پهلوي اشكاني، هم اكنون نيز در زبان ارمني مشاهده مي گردد. تعداد كثيري از نامهاي اشكاني به وسيله ارمنيان حفظ گرديده است، گرچه پاره اي از اين نامهاي اصيل ايراني اينك براي ايرانيان نامانوس و ثقيل به نظر مي رسد.

گاه شماري ارمنيان در ارمنستان باستان همانند گاه شماري ايرانيان، عبارت بود از: دوازده ماه سي روزه كه پنج روز باقي مانده (خمسه مسترقه) را ايرانيان به آخر ماه هشتم و ارمنيان به آخر ماه دوازدهم مي افزودند. هر روز از روزهاي ماههاي ارمنيان همانند ايرانيان نامي خاص داشت.

داستانها و افسانه هاي ايراني و ارمني شباهت بسيار بهم دارند و از يكديگر متاثر گرديده اند. آرش كمانگير با جانفشاني و فداكاري و با پرتاب تير، مرز ايران و توران را تعيين كرد و ايرانيان از حصار خارج گشتند، و هايگ كمانگير با تيري كه در چشم بل(بعل؟) دوخت ارمنيان را نجات داد.براي آگاهي بيشتر از زبان، نامهاي ارمني دين، و همچنين جشنها و اعياد مشترك ايرانيان و ارمنيان، به طور اختصار توضيحاتي داده مي شود.

زبان ارمني

زبان ارمني يكي از زبانهاي آريايي است كه با زبان پارسي پيوندي ناگسستني دارد. متجاوز از يك سده است كه پژوهشگران به مطالعه زبان ارمني پرداخته اند و با تعداد بيشماري از واژه هاي پارسي در زبان ارمني برخورد كرده اند. پاره اي از خاورشناسان پس از مشاهده اين واژه هاي همانند، گمان كردند زبان ارمني، مانند زبان اوستايي و پهلوي يكي از شعبه هاي زبان ايراني است.

هوبشمان (Hubshmann) دانشمند آلماني، پس از تطبيق كلمات مترادف در زبانهاي پارسي و ارمني اعلام داشت كه زبان ارمني يكي از شاخه هاي مستقل زبان آريايي است و از رشته زبان فارسي نمي باشد؛ ولي زبانهاي ارمني و پارسي داراي روابط خويشاوندي نزديكند و بخشي از كلمات اين دو زبان مشابه يكديگرند. زبان ارمني هنگام تكامل، به علت وجود شرايط سياسي و فرهنگي و اقتصادي خاص، تركيب كلمه هاي خود را تا اندازه اي از زبان پارسي گرفته است. چنانكه از يازده هزار كلمه هاي ريشه اي زبان ارمني ، يكهزار و چهارصد و يازده كلمه آن از زبان فارسي است.

در روزگار هخامنشيان زبان فارسي در ارمنستان رواج بسيار داشت و طبقه هاي بالاي جامعه ارمنيان براي گفتگو از زبان پارسي استفاده مي كردند. در روزگار شاهنشاهي اشكانيان بويژه، پس از آنكه تيرداد اشكاني به تخت سلطنت ارمنستان نشست و بنيانگذار سلسله اشكاني در ارمنستان گرديد، تعداد بيشماري از واژه هاي پهلوي به زبان ارمني وارد شد.

يكي از پژوهشگران ارمني به نام اديك مهرابي با بهره گرفتن از فرهنگ ريشه شناسي ارمني تاليف هراچيا آجاريان، ايرانشناس و زبان شناس برجسته ارمني، به تحقيق در واژه هاي همانند ارمني و فارسي پرداخت و فرهنگي به نام فرهنگ واژه هاي همانند ارمني ، اوستايي ، پهلوي ، پارسي … فرآهم آورد. و تنها در كتاب نخست اين فرهنگ يكصد و سي ويك واژه همانند در زبانهاي پارسي و ارمني كه با حروف آ، آغاز مي گردد معرفي كرده است. متاسفانه اين كار پر ارج ادامه نيافت. آثاري كه از زبان پهلوي اشكاني در دسترس پژوهشگران قرار داد، اندك است و در نتيجه آگاهي از زبان پهلوي اشكاني به كلماتي محدود مي گردد كه در اين آثار به كار رفته اند از اين رو، براي يافتن كلمات بيشتر زبان ارمني مي تواند پژوهشگران را ياري فراوان دهد؛ زيرا كه زبان ارمني گنجينه اي است سرشار از واژه هاي زبان پهلوي. در زبان ارمني كلماتي وجود دارد كه از زبان پارسي وارد زبان ارمني شده است، ولي اين كلمات در زبان فارسي كنوني ديده نمي شود مانند :

زبان پهلوي

زبان ارمني

زبان فارسي كنوني

آپاستاك آپاستاك اسب سوار
بازواك باژاگ استكان
اَزد اَزد اطلاع
مارت مارت انسان
زاهاك زاواك فرزند
اَرژان آرژان برازنده
گپيك گابيگ بوزينه
اَپاستان اَپاستان پناه
ويجير وجير حكم
افراشك هروشاك حلوا
آرماو آرماو خرما
آهوك آهوك ناپاكي
دسپان دسپان سفير
آپاستامپ آپاستامپ شورش
اوژ اوژ قدرت
ويستاخو وسداح گستاخ
وَرس وارس موي سر
آزگ آزگ ملت

دو حرف آک آخر برخي از كلمه ها در زبان پهلوي، در زبان فارسي كنوني تبديل به ه شده ، ولي در زبان ارمني تغييري نكرده و ثابت مانده است مانند :

زبان پهلوي

زبان فارسي كنوني

زبان ارمني

پامبك پنبه بامباگ
دايك دايه داياك
ديباك ديبا ديباگ
كارك كره كاراك
ژمانگ زمانه ژاماناگ


تعدادي كلمه ها در زبان پهلوي، ارمني و فارسي كنوني وجود دارد كه تقريبا مشابه يكديگرند و هم اكنون نيز اين كلمه ها مورد استفاده قرار مي گيرند، مانند :

زبان پهلوي

زبان فارسي كنوني

زبان ارمني

آخور آخور آخور
آزات آزاد آزاد
استر آستر آسدر
اپسوس افسوس آپسوس
هندام اندام آندام
پَتكار پيكار بايكار
رزم رزم رازم
دوشوار دشوار دژوار
سوگ سوگ سوگ
كبوت كبود گابويد


نامهاي ارمني

در عصر هخامنشيان، خصوصا در روزگار اشكانيان، ايرانيان و ارمنيان از نامهاي يكساني استفاده مي كردند. اين نامهاي اصيل اقوام آريايي، تا اواخر روزگار ساسانيان نيز در ايران مورد استفاده قرار مي گرفت، ولي پس از حمله تازيان، اندك اندك نامهاي زيباي ايراني به دست فراموشي سپرده شد؛ ولي ارمنيان با نهادن اين نامهاي اصيل بر فرزندان خود، باعث زنده ماندن آنها گرديدند. هم اكنون بسياري از اين نامهاي ايراني، براي ايرانيان نامانوس است.

تعدادي از نامهاي ايراني كه ارمنيان تاكنون آنها را حفظ كرده اند به شرح زير است:

آرداشس از نامهاي پهلوي است به معني با عدالت فرمانروايي كردن
آرداوازد از نامهاي روزگار هخامنشيان، به معني كسي كه بي گناهيش ثابت شده است(نام يكي از فرمانداران ارمنستان در زمان هخامنشيان)
آرتاباز در اوستا Artapana و در پهلوي Artaban به معني پشتيبان راستي و درستي.
آروسياگ از نامهاي اشكاني است كه بر دختران مي گذاردند. به معنای عروسک می باشد.
آرشاك همان اشك يا ارشك است. آرشاك يكي از بزرگان پارت و بنيانگذار دودمان اشكاني است. آرشاك در اوستا Arshaka به معني مرد يا دلير آمده است. ضبط صحيح اشك، ارشك است و در واقع نام صحيح اشكانيان ارشكانيان است.
آرشام نام نياي داريوش بزرگ. به نوشته كتيبه بيستون، آرشام يعني دلير و كسي كه نيرويي همانند خرس دارد.
آرشاوير نام ديگر فرهاد چهارم اشكاني.
آشخن يعني هميشه جاويدان ـ‌ بي مرگ.
آنوش يعني هميشه جاويدان ـ‌ بي مرگ.
آنوشاوان در پهلوي انوشك روان به معني داراي روح جاويدان كه در فارسي كنوني انوشيروان شده است.
بارتو(Bartev) به معني قد بلند و قوي هيكل از اسامي اشكاني است.
باگراد در پارسي باستان Baga به معني خدا و Data به معني داده كه معني دو جزء باهم عبارت است از خدا داد.
خورن از اسامي پهلوي به معني خور، خورشيد، آفتاب كه در پهلوي خُورشيت Khorshet بوده است.
درداد تيرداد، به معني داده ايزد تير.
سورن از ريشه اوستايي Thura (در پهلوي سوره) به معني دلير و پهلوان، توانا، يونانيان آن را سورينا و سورنا نوشته اند.
شاهن به معني باز سفيد بزرگ ، در فارسي كنوني شاهين. شاهين يكي از بزرگترين سرداران خسرو پرويز بود.
گورگن يعني گرگ شجاع. گرگين نام پهلوان ايراني پسر ميلاد است.
ماسيس نام دختر سي زين از خاندان سورن نام شهزاده ايراني در سنگ نوشته چين. ارمنيان به كوه آرارات ، ماسيس مي گويند.
ميهران به معني وابسته به مهر از نامهاي اشكاني كه در فارسي كنوني به صورت مهران به كار مي رود. مهران نام سر دودمان خاندان مهران، يكي از هفت خاندان بزرگ در روزگار ساسانيان است.
نائيري يا نائيريكا، واژه اوستايي است كه در اوستا براي بانوان پارساي شوهر كرده به كار برده شده، و به معني زن نيكوكار و يزدان پرست است.
نريمان نام پدر سام پهلوان ايراني. نريمان يعني داراي روح مردانگي است.
واراز واژه اوستايي واراز در فارسي كنوني به صورت گراز به كار مي رود. گراز در ايران باستان نشانه زور و نيرو بوده است.
وارت يعني گل. در ايران باستان ورت، ورته و در ارمني وارت، وارتان.
وارداپت ـ نام بغدات كه در روزگار شاپور يكم مي زيسته و نام او در سنگ نوشته كريتر در كعبه زرتشت آمده است. ارمنيان به خليفه خود وارداپت مي گويند.
وارتان نام اشك نوزدهم و نام دادوري است كه به روزگار اردشير بابكان ميزيسته است.
واهرام بهرام فارسي، شكل قديمي تر بهرام، ورهرام، ورثرقنه به معني پيروزي، در پهلوي به صورت ورهران يا ورهرام به كار رفته است.
يرواند از نامهاي پهلوي به معني سريع.
هايرابد سركرده كليسا، يكي از مقامهاي كليسا، در پارسي به صورت هيربد.


دين ارمنيان

درباره دين ارمنيان پيش از پذيرفتن دين مسيح، اطلاعات چنداني در دسترس نيست؛ چون پس از‌ آنكه در سال 301 ميلادي به كوشش گريكورلوساوريچ؛ دين مسيح دين رسمي ارمنستان گرديد. براي قطع علايق و وابستگيهاي ارمنيان از دين قبلي خود، كليه آثار معابد ايزدان پيش از مسيحيت را در سراسر ارمنستان نابود كردند. اكثر محققيني كه دين پيش از مسيحيت ارمنيان را مورد تحقيق و بررسي قرار داده اند، فقط نام تعدادي از ايزدان مورد پرستش ارمنيان را فهرست وار ذكر كرده اند. پاره اي از اين ايزدان، از ايزدان اقوام آريايي مي باشند، مانند آرامازد(اورمزد) ميهر(مهر) تير و آناهيت. در مورد مهر، اين ايزد خاص اقوام آريايي، فقط اكتفا به بردن نام آن ميكنند و بي تفاوت از كنار آن مي گذرند؛ در صورتي كه مهرپرستي در ارمنستان رواج بسيار داشت و اين آيين سراسر ارمنستان را فراگرفته بود.

در سال 1907 ميلادي در بغازكوي(در شرق آنكارا) كتيبه اي سفالين كشف گرديد، متن كتيبه مزبور معاهده اي بود كه در حدود سال 1450 پيش از ميلاد بين دو قوم هتيت و ميتاني بسته شده بود و در آن به چهار ايزد مورد اعتماد آقوام آريايي سوگند ياد شده بود؛ اين چهار ايزد همان ايزدان مذكور در ريگ ودا، خداي هنديهاي آريايي مي باشند. كه يكي از آنان ميثرا يا مهر است. حداقل از سده چهاردهم پيش از ميلاد، در سراسر سرزمينهاي اقوام آريايي در قاره آسيا، كه شامل هند، ايران، قفقاز، آسياي صغير مي گرديد، ايزد مهر مورد پرستش بود.

از دوره هخامنشيان مخصوصا از عهد اردشير دوم، نام ميثره(مهر) و آناهيتا صريحا در كتيبه هاي هخامنشي ديده مي شود. هرودوت مي گويد خشايارشا، هنگام عبور از تنگه داردانل، براي ايزد مهر مراسم قرباني بجا آورد. اشك ششم(174 تا 136 پيش از ميلاد) نخستين پادشاه اشكاني است كه به آيين مهرپرستي گراييد و بر خود نام مهرداد نهاد(مهرداد يعني داده ايزد مهر).

از دهه هفتم سده اول ميلادي يك شاخه از خاندان شاهنشاهان اشكاني در ارمنستان به سلطنت پرداختند. تيرداد، نخستين پادشاه اشكاني ارمنستان، پيرو آيين مهر بود. و مردم ارمنستان تيرداد را بسيار دوست مي داشتند.به حدي كه او به صورت يكي از قهرمانان ارمنيان درآمد و از آن پس پرستش مهر در ارمنستان گسترش بسيار يافت. زمانيكه تيرداد، برادر بلاش شاهنشاه اشكاني ايران زمين، به پادشاهي ارمنستان برگزيده شد، كشمكش فراواني را بين ايران و روم پديد آورد؛ بلاش و نرون، قيصر روم، سرانجام توافق كردند كه تيرداد، تاج پادشاهي ارمنستان را از دست نرون بگيرد. تيرداد در سال 65 ميلادي عازم روم گرديد و در سال 66 ميلادي تاج پادشاهي ارمنستان را از دست نرون دريافت كرد. تيرداد چون به حضور نرون رسيد، براي خوش آمد نرون به او گفت كه وي را مانند مهر خداي خود پرستش خواهد كرد، تيرداد نرون را دعوت به پذيرفتن آيين مهر كرد و نرون به آيين مهر گرويد. در ارمنستان مهرپرستي، به تدريج ، پرستش ساير ايزدان را تحت الشعاع خود قرار داد، در ارمنستان باستان، همانند ايران باستان، هر روز از روزهاي ماه نامي داشت، هشتمين روز ماه ميهر(مهر) نام داشت. هفتمين ماه از ماههاي سال ارمني مه هه كان (Mehekan) ناميده مي شد.(مه هه كان نامي است ماخوذ از مهر). پاره اي از نامهاي ارمني از دو جزء تشكيل گرديده است كه جزء اول آن مهر است مانند ميهرداد(يعني داده مهر) ميهرانوش(يعني دختر مهر) ميران(پرستشگاه مهر و آتشين) و مهروژان.

مهرابه هاي مهرپرستان به سوي شرق ساخته ميشد ، تا اولين پرتو خورشيد وارد آن گردد ، محراب در كليساها فرق مختلف مسيحيت ، جهت خاصي ندارد ، ولي محراب كليساهاي ارمني بسوي شرق است ، بسويي كه آفتاب ( مهر ) از آنجا طلوع مي كند ، همان سويي كه محرابهاي مهرپرستان در جهت آن ساخته ميشد. در روزگار هخامنشيان و اشكانيان ، ايزدان يكساني مورد پرستش ايرانيان و ارمنيان بود ، در ايران هخامنشي ؛ ميثرا ( مهر ) ، آناهيتا و اهورامزدا ، سه ايزد اقوام آريايي مورد پرستش بودند ، در ارمنستان نيز همان ايزدان پرستش مي شدند.

آگاتانگقوس ، مورخ شده چهارم ميلادي ، نام پاره اي از معابدي را كه پس از پذيرفتن دين مسيح در ارمنستان ويران كردند نام مي برد كه عبارتند از :

معبد آرامازد ( اورمزد ) در قلعه هان ، معابد آناهيتا در شهرهاي آرتاشاد و پرز و معبد مهر در باگاياريچ.

در روزگار اشكانيان در ارمنستان پرستش مهر عموميت يافت ، به حدي كه تا اين عصر نيز آثار و علايم و شواهد آن در بين ارمنيان به خوبي مشاهده مي گردد. تا پايان پادشاهي اشكانيان ، دين ايرانيان و ارمنيان يكي بود و ايزدان يكساني مورد پرستش هر دو جامعه قرار داشت.

جشنهاي مشترك ارمني ايراني ن‍ژاد

ايرانيان و ارمنيان از ديرباز جشنهاي مشتركي داشته اند. اين جشنها، از جشنهاي خاص اقوام آريايي است و ارتباطي با دين خاصي ندارد. بعدها اين جشنها با بعضي از اديان ارتباط داده شد. از قديمي ترين جشنهاي ايرانيان و ارمنيان جشن تيرگان، آب پاشان يا آب ريزان است، ارمنيان اين جشن را وارداوار مي نامند.
در گاه شماري ايران باستان، سال دوازده ماه سي روزه تقسيم مي گرديد كه سيصد و شصت روز مي شد. پنج روز باقي مانده را(خمسه مسترقه) به طور معمول به آخر ماه هشتم مي افزودند. هر روز از روزهاي ماه نامي خوانده مي شد كه به طور معمول، نام يكي از امشاسپندان و يا يكي از فرشتگان آيين زرتشتي بود. زمانيكه نام روز و ماه باهم موافق مي افتاد، آن روز را جشن مي گرفتند. سيزدهمين روز ماه، تير نام داشت. در روز سيزدهم تير(روز تير در ماه تير) جشن تيرگان گرفته مي شد. جشن تيرگان يا آب پاشان كه در فصل تابستان و هنگام كمي باران برگزار مي گرديد، در حقيقت نوعي مراسم طلب باران بود. اين جشن از كهن ترين جشنهاي ملي ايرانيان است. در جشن تيرگان يا آب پاشان مردم بر روي يكديگر آب مي پاشند.

كهن ترين سندي كه در آن از برگزاري جشن تيرگان در دوره مادها اشاره شده است ، تلمود بابل و تلمود اورشليم است. در تلمود اورشليم چنين آمده است :

«… در بابل سه جشن دارند. و در مدي سه جشن ، جشنهاي بابلي عبارت است از موهري، كونوني، كونوتا و جشنهاي مدي، نوسردي، تريسكي و مهرنكي. در تلمود بابلي جشنهاي ايرانيان را با تصحيف زياد چهار عدد ذكر كرده است.»

در تلمود بابلي ، همانگونه كه لازاروس گولد شميدت، مترجم تلمود به زبان آلماني اشاره كرده، چهار جشن است، ولي در تلمود اورشليم كه فقط نام سه جشن مادي آمده، اسامي به نسبت واضح تر است، اين نامها عبارتند از موتردي ـ تريسكي و مهرنيكي كه به آساني مي توان تشخيص داد كه همان نوسرد، تيرگان و مهرگان است، و اين مطلبي است كه تاكنون چند نفر از دانشمندان، آن را بيان و تاييد كرده اند.

تازيان كه پس از زوال دولت ساساني به ايران زمين تاختند، با تمدن و فرهنگ گرانبار ساساني مواجه گشتند و مهاجم به ظاهر پيروز، نه فقط موفق به قطع دلبستگي و پيوندهاي اين ملت كهنسال با جشنهاي ملي و سنن باستاني نگرديد، بلكه به سبب تمدن و فرهنگ درخشان و برتر ايران زمين، حتا مجبور به پذيرش و اجراي برخي از جشنهاي ايرانيان گرديد. ايراني پاك نهاد آريايي نژاد، جشن تيرگان را فراموش نكرد و همانند ساير جشنها و سنن ملي ، آن را بزرگ و گرامي داشت و در حفظ و برگزاري آن پايمردي كرد.

ابوريحان بيروني از جمله نخستين نويسندگان ايراني است كه در مورد تيرگان مطالبي نوشته و علت برگزاري جشن تيرگان را جنگ افراسياب توراني و منوچهر ايراني دانسته است. ولي نكته بسيار با ارزش داستان ابوريحان بيروني جانبازي آرش در راه ميهن و پرتاب تير به وسيله اوست؛ چون با وجود اين كه آرش آگاهي كامل داشت كه در صورت پرتاب تير، بدنش پاره پاره خواهد شد، ولي مانند هر ايراني پاك نژاد، جان بركف نهاد و آماده جانبازي در راه وطن گرديد. ابوريحان در اين مورد چنين مي نويسد :

« روز سيزدهم آن روز تير است و عيدي است تيرگان نام دارد براي اتفاق دو نام. و براي اين جشن دو سبب است يكي آن است كه افراسياب چون به كشور ايرن غلبه كرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسياب خواهش كرد كه از كشور ايران به اندازه پرتاب يك تير در خورد به او بدهد، و يكي از فرشتگان كه نام اسفندارمز بود حاضر شد و منوچهر را امر كرد كه تيروكمان برگيرد، به اندازه اي كه به سازنده آن نشان داد، چنانكه در كتاب اوستا ذكر شده(آرش) را كه مردي با ديانت بود حاضر كردند و گفت تو بايد اين تير و كمان را بگيري و پرتاب كني، و آرش برپا خاست و برهنه شد و گفت اي پادشاه واي مردم بدن مرا ببينيد كه از هر زخمي و جراحتيو علتي سالم است و من يقين دارم كه چون با اين كمان اين تير را بيندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولي من خود را فداي شماكردم، سپس برهنه شد و به قوت و نيرويي كه خداوند به او داده بود كمان را تا بناگوش خود كشيد و خود پاره پاره شد، خداوند باد را امر كرد تا تير او را از كوه رويان بردارد و باقصاي خراسان كه ميان فرغانه و طبرستان است پرتاب كند و اين تير در موقع فرود آمدن به درخت گردوي بلندي گرفت كه در جهان از بزرگي مانند نداشت و برخي گفته اند كه از محل پرتاب تير تا آنجا كه افتاد هزار فرسخ بود. و منوچهر و افراسياب به همين مقدار زمين صلح كردند و اين قضيه در چنين روزي بود و مردم آن را جشن گرفتند، منوچهر و ايرانيان را در اين حصار كار سخت و دشوار شده بود، به قسمي كه ديگر به آرد كردن گندم و پختن نان نمي رسيدند زيرا طول مي كشيد و گندم و ميوه هاي كال را كه هنوز نرسيده بود مي پختند و بدين جهت پختن ميوه و گندم در اين روز رسم شده … »

ابوريحان بيروني در جايي ديگر در مورد جشن آب پاشان مي نويسد :

« …و در اين روز مردم به يكديگر آب مي پاشند و سبب اين كار همان اغتسال است و برخي گفته اند كه علت اين است كه در كشور ايرن ديرگاهي باران نباريد و ناگهان به ايران سخت بباريد و مردم به اين باران تبرك جستند و از اين آب به يكديگر پاشيدند و اين كار همين طور در ايران مرسوم بماند.»

گرديزي، مورخ سده پنجم هجري قمري، انگيزه برگزاري جشن تيرگان را همانند ابوريحان بيروني قهرماني و تيراندازي آرش مي داند. تا پايان عصر صفويه جشن تيرگان يا آبريزان، در سراسر ايران زمين برگزار ميگرديد. از شاهان صفوي، شاه عباس توجه بسيار به اين جشن نشان مي داد و به صورت يكي از جشنهاي مورد علاقه شاه عباس در فصل تابستان در آمده بود. و علاقه پادشاه صفوي به برگزاري اين جشن به حدي بود كه گاهي خود نيز در مراسم آن شركت مي جست و بر روي مردم آب مي پاشيد. بيشتر مورخان ، سياحان و سفراي كشورهاي اروپايي مقيم دربار شاه عباس از علاقه او به اين جشن مطالب بسياري نوشته اند.

از قرن دوازدهم هجري قمري اندك اندك ، اين جشن شادي آفرين، به دست فراموشي سپرده شد و فقط زرتشتيان ايران در حفظ آن كوشيدند و تا هم اكنون نيز، آنرا در روز سيزدهم تيرماه برگزار مي كنند.

جشن وارداوار ارمنيان

در گاه شماري ارمنستان باستان يك سال عبارت بود از دوازده ماه سي روزه كه پنج روز(خمسه مسترقه) به آخر ماه دوازدهم مي آفزودند كه بر رويهم سيصدوشصت و پنج روز ميشد. روز اول خمسه مسترقه ارمنيان مصادف با ششم اگوست بود كه جشن وارداوار گرفته مي شد. در اين جشن ارمنيان بر روي يكديگر آب مي پاشيدند و كبوتر پراني مي كردند. اكثر محققاني كه اعياد پيش از مسيحيت ارمنيان را مورد بررسي و تحقيق قرار داده اند، جشن وارداوار يا آب پاشي را مربوط به الهه آستقيگ، يا آناهيت(آناهيد) مي دانند. به موجب افسانه هاي ارمني، آستقيگ الهه زيبايي، باروري ، حاصلخيزي و حافظ آبها بود. در جشن الهه مزبور، مسير حركت او را با گل مي آراستند. گل سرخ قبلا سفيد رنگ بود، اما هنگامي كه آستقيگ با پاي برهنه بر روي گلها گام نهاد، خارهاي گلها پاي او را مجروح ساختند، و از خون الهه آسقيگ گلهاي سفيد به رنگ سرخ در آمدند.

جشن سده و جشن دیارنداراج

از ديگر جشنهاي مشترك ايرانيان و ارمنيان جشن آتش افروزي است، كه ايرانيان آن را جشن شده و ارمنيان جشن درندز یا دیارنداراج مي گويند. اين جشن نيز از جشنهاي خاص اقوام آريايي است، كه بعدها همانند ساير جشنهاي اقوام آريايي، پيرايه هايي بر آن بستند و در پاره اي موارد در قالب جشنهاي مذهبي در آوردند. در مورد انگيزه افروختن آتش در جشن سده، كه در آبان روز از ماه بهمن(هم بهمن ماه) برگزار مي گرديد، هريك از نويسندگان و شعرا روايتي دارند.

فردوسي نامور، پيدايش جشن سده را به هوشنگ شاه پيشدادي نسبت داده و مي گويد: «هوشنگ شاه پيشدادي در شكارگاه به ماري سياه و بزرگ برخورد، سنگي گران به سوي مار پرتاب كرد، آن سنگ به سنگي ديگر برخورد كرد و جرقه برخاست، جرقه در خس و خاشاك اطراف سنگ، آتش پديد آورد. مار گريخت، هوشنگ شاه پيشدادي، براي پيدايش آتش با اطرافيان خود به جشن و سرور پرداختند.»

شب آمد برافروخت آتش چو كوه

همان شاه در گرد او با گروه

يكي جشن كرد آن شب باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده كرد

ز هوشنگ ماند اين سده يادگار

بسي باد چون او دگر شهريار

در ارمنستان باستان آتش به عنوان عنصري كه داراي صفات زنانه است به حساب مي آمده و همياري نزديكي با آب، به عنوان عنصري كه صفات مردانه دارد، داشته است.

در افسانه هاي كهن ارمني آمده است، كه در قله كوه پاقات خانه ي آرامازد(اورمزد) و آستقيگ قرار داشت. در قله پايين تر به سمت جنوب شرقي، خانه آتش بود، آتشي خاموش نشدني، خداي آتش بي پايان، در پاي كوه چشمه اي عظيم وجود داشت. آنها(خواهر) آتش و (برادر) چشمه را سوزاندند. در غارهاي اين صخره دو اژدها زندگي مي كردند؛ شيطان صفت و سياه رنگ كه مردان جوان و دختران باكره، به پاي آنها قرباني مي شدند؛ شيطانها در حاليكه از اين خونريزي شاد مي شدند، قيافه هاي وحشتناك به خود مي گرفتند و نور و رعد و برق خروشاني، از طريق محراب آتش و چشمه بوجود مي آورند. به دليل آنكه آتش را خواهر و چشمه را برادر مي خواندند، هيچ كس خاكستر را دور نمي ريخت بلكه آنها را با اشكهاي برادر(چشمه) پاك مي كردند.

به سبب از بين رفتن كليه آثار اعياد پيش از مسيحيت در ارمنستان، آگاهي در مورد جشن آتش افروزي مبهم است و اندك. پذيرفتن جشن درندز در زمره اعياد كليساي ارمني، مبين علاقه شديد و ناگسستني ارمنيان به اين جشن بوده است.

دسته‌ها:Articles

ثبت نهمین اثر جهانی ایران در یونسکو

ژوئیه 15, 2008 12 دیدگاه

(به نقل از ایسنا)

پرونده مجموعه کلیساهای متعلق به ارامنه در ايران، در سی و دومين اجلاس کميته ميراث جهانی سازمان يونسکو در ايالت کبک کانادا، مطرح و به تصويب اين کميته رسيد. اين اجلاس از روز ۱۲ تير و به مدت نه روز آغاز به کار کرده است.

عبدالرسول وطندوست، سرپرست هيئت اعزامی از ايران به اجلاس يونسکو، در اين مورد به خبرگزاری نیمه رسمی دانشجویان ایران، ايسنا، گفت:«با اين پرونده، هيچ مخالفتی نشد و به محض طرح و ارايه آن توسط ايکوموس، نمايندگان چند کشور به طرفداری و حمايت از آن صحبت کردند. از جمله، نماينده کانادا به دليل آماده کردن چنين پروندهای، از ايران قدردانی کرد و مراکش، تونس، کنيا و چند کشور ديگر در حمايت از اين پرونده صحبت کردند.»

وی اشاره کرد که اين مجموعه ثبت شده شامل سه کليسای اصلی با نام های قره کليسا يا سنت تادئوس، سنت استپانوس، زور زور و چند بنای اطراف آنها، همراه دهکده ها و قبرستان است.

قره کليسا، کليسای تادئوس مقدس، که در نزديکی شهر ماکو، در شمال غرب ايران قرار دارد، به دليل وجود قبر «تادئوس مقدس» که در سال ۶۶ ميلادی توسط مخالفان مذهبی خود به قتل رسيد، برای مسيحيان منطقه، به ويژه ارامنه، ارزش مذهبی زيادی دارد.

گفته می شود که از آنجا که تادئوس يکی از حواريون عيسی مسيح و از بنيانگذاران کليسای ارمنی است، از زمان تدفين او، اين محل به صورت يکی از زيارتگاه های مهم ارامنه درآمده است و آنان هر سال در روزهای آخر تيرماه و هفته اول مرداد ماه که مصادف با قتل تادئوس مقدس و پيروان مسيحی او است، در قره کليسا مراسم خاصی بر پا ميدارند.

زيارت مذهبی ارامنه به قره کليسا، سه روز طول می کشد و آنها در طول اين مدت در چادرهايی که اطراف کليسا برپا می کنند، اقامت می کنند.

قره در زبان آذری به معنی سياه است و وجه تسميه اين نام سياه بودن قسمتی از کليساست. ظاهرا ساختمان اصلی کليسا تماما از سنگ های سياه ساخته شده بود که پس از بازسازی، قسمتی از سنگ ها با سنگ های سفيد جايگزين شده است.

 


 

اکنون قره کليسا به صورت يکی از مراکز گردشگری با اهميت ايران به شمار می رود و جزو ميراث ملی ايران به ثبت رسيده است.

کليسای مريم مقدس که به نام کليسای «زور زور» نيز معروف است، يکی ديگر از آثار پرونده کليساهای ايران است که در استان آذربايجان غربی شهرستان ماکو و در ۱۲ کيلومتری شمال غرب قره کليسا قرار دارد.

اين کليسا که به حدود سال ۱۲۹۸ ميلادی تعلق دارد، ممکن بود که پس از آب گيری سد بارون در عمق درياچه پشت سد قرار گيرد. به همين دليل، به ارتفاعات کنار درياچه منتقل و در آن نقطه دوباره بازسازی شد.

کليسای چوپان نيز که در غرب شهر مرزی جلفا در ساحل رود ارس و در محدوده استان آذربايجان شرقی قرار دارد، در قرن ۱۶ ميلادی ساخته شده است. گفته ميشود که اين کليسا محل عبادت چوپانان ارمنی ساکن روستاهای اطراف دره شام بوده است.

همچنين کليسای استپانوس مقدس در شش کيلومتری روستای دره شام به فاصله ۱۵ کيلومتری غرب شهر جلفا در استان آذربايجان شرقی واقع است و از قديمی ترين کليساهای جهان به شمار می رود. استپانوس قديس، يکی از نخستين افرادی بود که به دين مسيحيت گرويد و بهدست حواريون وی غسل تعميد يافت.

سبک معماری اين کليسا آميزه ای از شيوه های معماری اورارتو، اشکانی، يونانی و رومی است که پس از به وجود آمدن بناهای شگرف اچميادزين، طادئوس، آختامار و استپانوس به شيوه معماری ارمنی شهرت يافت. در حريم اين کليسا، دو کليسای چوپان و دره شام نيز قرار دارند.

هر سال، ارامنه بسياری از گوشه و کنار ايران به زيارت اين مکان می آيند و در هفته زيارت قره کليسا پس از انجام مراسم زيارت قبر تادئوس، به زيارت اين دير نيز می روند.

در همين حال، آقای وطندوست گفت:«ايران از هم اکنون بايد تلاش کند تا برای سال آينده، مجموعه سازههای آبی ـ تاريخی شوشتر مراحل خود را طی کند و نيز بايد تلاش کند، هر سال دو اثر را برای ثبت در ميراث جهانی پيشنهاد دهد.»

دسته‌ها:Articles

پارسی باستان

ژوئیه 2, 2008 6 دیدگاه

«زبان کتیبه های هخامنشی، نه به فارسی امروز، نه به کردی، که زبان مردم منطقه بیستون بوده، نه به ایلامی و آرامی و بابلی و نه به هیچ زبان شناخته شده دیگر اقوام و بومیان ایران و منطقه شرق میانه شباهتی ندارد.»

«تردید ندارم که هر کنکاش کارشناسانه بر روی این کتیبه ها(پارسی باستان) و خط و زبان آن ها، هرگز کسی را به این مقصد راهنمایی نخواهد کرد که زبان کتیبه های هخامنشی کوچکترین ارتباطی با زبان رسمی و کنونی و یا کهن و بومی ایران داشته است.»

 
زمانی که مزخرفات پورپیرار را برای اولین بار در کتاب های چرندش مطالعه کردم، باور نمی کردم که یک انسان اینقدر می تواند خودفروخته باشد. این موجود نادان، بدیعی ترین مسائل تاریخی را(که دانشگاه ها و منابع معتبر تاریخی بر آنان مهر محکم تایید کوبیده اند) زیر سوال می برد، بدون آنکه کوچکترین مدرک و سندی را برای اثبات خزعبلاتش رو کند. او بدون داشتن مدرک دیپلم، تحقیقات برجسته ترین ایران شناسان و چه بسا برترین دانشمندان باستان شناس را زیر سوال می برد. با همین روش، او عده ای نوچه بدور خویش جمع کرده است، که با «استاد استاد» گفتن آنان، خود نیز باور کند که دانشمند است! نوچه های او پان تورک ها، تجزیه طلب ها، پان عرب ها و تمامی ضد ایرانی های بی سواد دیگر هستند.

ضرب المثل معروفی می گوید:
«بهترین راه معروف شدن، تف کردن بر چهره انسان های محبوب و مشهور است، زیرا در عین بدنامی، از گمنامی بهتر است.» شکی نیست که پورپیرار این روش را برای معروف شدن خویش در پیش گرفته است.

اما در این میان، کتاب هزاره های پر شکوه استاد داریوش احمدی بسیار خوشنودم کرد، زیرا یک پاسخ اساسی به این یاوه سرای ایدئولوژی زده داده است. پاسخی کاملاً مستند و منطبق با موازین علمی، که تمام امید های هواداران پورپیرار را پرپر کرد. توصیه می کنم که حتماً این کتاب را تهیه کنید.


هدف این پست، آشنایی با زبان های ایرانی، و زبان پارسی باستان است. برای تقریر این پست از کتاب زبان های ایرانی، نوشته پروفسور یوسیف م. ارانسکی ترجمه دکتر علی اشرف صادقی، و همچنین منابع خارجی استفاده شایانی شده است.

 

زبان های ایرانی

زبان های ایرانی شاخه ای از درخت زبان های هندو اروپایی هستند. این درخت علاوه بر شاخه ایرانی اش، شامل شاخه های دیگری نیز می باشد که عبارتند از:

          زبان هیتی

          زبان های هندی و تخاری

          زبان های ایتالی

          زبان های اسلاو

          زبان های بالتی

          زبان های ژرمنی

          زبان های سلتی

          زبان آلبانیایی

          زبان ارمنی

در این درخت هندو اروپایی، زبان های هندی شبیه ترین زبان ها به زبان های ایرانی هستند. زبان های ایرانی باستان از طریق عناصر مشخصه متعدد آوائی، واژگانی، صرفی، واژه ساختنی و نحوی با زبان های هندی وابستگی پیدا می کنند.

ساختار نحوی زبان اوستا و زبان وداها به اندازه ای به هم شبیه است که می توان با در نظر گرفتن تناظر آوایی که میان دو زبان اوستایی و سنسکریت ودایی هست جملات کاملی را کلمه به کلمه از اوستایی به ودایی و از ودایی به اوستایی ترجمه کرد. حتی این زبان ها به طرز مشابهی مشمول تحول قرار گرفته اند.

مذاهب و اسطوره های هندی و ایرانی نیز به طرز شگفت آوری به هم شبیه هستند، بگونه ای که در مواردی حتی اسمهای خاص در میان اسطوره های این مردمان یکسان است. این همه نزدیکی میان دو شاخه زبانی چه مفهومی می تواند داشته باشد؟

این عقیده وجود دارد که زمانی یک جامعه زبانی آریایی وجود داشته که در آن قبایلی به گویش های آریایی(هندو ایرانی) تکلم می کرده اند و هنوز در سرزمین واحدی به سر می برده اند و آن سرزمین به احتمال زیاد آسیای مرکزی بوده است.  

درخت هندو اورپایی(برای مشاهده دقیق، بر روی عکس کلیک کنید)

 

 

نقطه مبدأ تقسیم بندی تاریخ زبان های ایرانی، شروع جدایی آنها از کل زبان های آریایی (هندو ایرانی) است. این تاریخ را مقارن آغاز هزاره دوم پیش از میلاد می دانند.
تاریخ زبان های ایرانی به سه دوره تقسیم می شود:

1.      دوره ایرانی باستان

2.      دوره ایرانی میانه

3.      دوره ایرانی نو

 

همانطور که مشاهده می شود، زبان پارسی باستان، جز زبان های دوره اول است. زبان آوستایی و سانسکریت همدوره و هم خانواده این زبان محسوب می شوند. پارسی باستان، جد زبان های ایرانی نو، اعم از فارسی نو، کردی، لری، تاتی و … محسوب می شود.

حال آنکه می بینیم ناصر پورپیرار، این فاحشه هرزه خانه تجزیه طلبی، زبان پارسی باستان را زبانی کاملاً متفاوت معرفی می کند و سعی دارد نشان دهد که هخامنشیان(که بدین زبان کتیبه هایشان را به رشته نگارش در آورده اند) قومی مهاجم و بیگانه بوده اند، که زبانشان از زبان دیروز و امروز ایران کاملاً متفاوت است! این ابله زبانهای آرامی و ایلامی و بابلی را که از خانواده کاملاً متفاوت زبانی هستند، با زبان پارسی باستان مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که هخامنشیان مشتی اسلاو-یهودی راهزن و دزد بوده اند! درد شکم با مردمان چه ها که نمی کند!

 

پارسی باستان و زبان های دیگر

زبان پارسی باستان تاثیر زیادی بر زبان های دیگر داشته است. برخی دانشمندان زبان شناس انگلیسی معتقدند که ریشه بسیاری از کلمات انگلیسی امروزی، در پارسی باستان قرار دارد. زبان ارمنی نیز تاثیراتی از زبان پارسی باستان داشته است. البته از آنجاییکه این زبان ها با هم، هم خانواده اند مشاهده چنین مواردی زیاد هم تعجب بر انگیز نیست.

بعنوان مثال واژه پَتیکارهَ در پارسی باستان، به معنای تصویر است. این واژه در زبان انگلیسی بصورت Picture و در زبان ارمنی بصورت Patker هنوز هم رواج دارد. همچنین واژه بَگَ به معنای خدا، در زبان روسی امروزی عیناً با همان معنا مورد استعمال است.

واضح است که پارسی باستان چقدر بر روی پارسی میانه(پهلوی) و پارسی جدید تاثیر گذار بوده است. این تاثیر آنقدر واضح است که نیاز به توضیح اضافی ندارد. محققین حتی نحوه پیشرفت این زبان را نیز مشخص کرده اند. اما دانشمند برجسته ساز مخالف زن، دکتر دیپلمه پورپیرار هیچ کدام از این مستندات را قبول ندارد و همچون کودکی لجوج بر مواضع خویش پافشاری می نماید!

واضح است، پورپیرار مواجب خویش را به موقع و سروقت از اربابان خارجی و داخلیش دریافت می نماید. به همین دلیل این چنین خوش خدمت است. اهورا ایران را ز دست این اریغان نجات دهد! 

دسته‌ها:Articles

آران یا آذربایجان؟

مه 24, 2008 15 دیدگاه

به قلم عليرضا حسين‌پور

نام سرزميني كه امروزه جمهوري آذربايجان ناميده مي‌شود،‌ يكي از مباحث مهم قفقاز جنوبي است. گفته مي‌شود يك قرن پيش قسمتي از شمال ارس كه امروزه جمهوري آذربايجان ناميده مي‌شود، به اين نام خوانده نمي‌شد و كلمه آذربايجان تنها در مورد آذربايجان ايران به كار برده مي‌شد. آران سرزميني در قفقاز است كه جغرافي نگاران لفظ‌هاي گوناگوني براي آن به كار مي‌برند. در نوشته‌هاي مولفان يوناني و رومي عهد باستان و سده‌هاي ميانه، نام اين سرزمين به صورت آلبانيا و آريانيا و نام مردم آن آلبانوي و آريانوي آمده است.

 اعراب لفظ آلباني را براي آران به كار برده‌اند. در زبان گرجي آران به صورت راني آمده است و چنانچه كسروي مورخ ايراني اشاره كرده است، آران در زبان ارمني به صورت آلوانك (آلوان) و آغوانك (آغوان) آمده است. اولين كاربرد كلمه آران و آلبانيا نام آلبانيا و مردم آن‌جا از قرن چهارم قبل از ميلاد در جهان مطرح شده است. منابعي هستند كه در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن سوم قبل از ميلاد كلمه آران در آن‌ها به كار برده شده است. از جمله استرابن مورخ باستان در اثر خود از آلبانيا ياد كرده است كه در سال 331 قبل از ميلاد در زمان داريوش سوم روي داده است.

تاكنون مورخان نتوانسته‌اند نظر قاطعي در مورد ريشه لغوي و وجه تسميه كلمه آران بدهند. گروهي از مولفان آن را با افسانه‌هايي در آميخته‌اند. كاغان كاتواتسي كه مولف كتابي در رابطه با آران است (كتاب تاريخ سرزمين آلوانك) در اين رباطه مي‌نويسد: «در قرن دهم ميلادي، آران مردي از نوادگان يافث فرزند نوح (ع) بر سرزمين آلوانك فرمانروايي داشته است. آران چون مردي ملايم و خوشخوي بود، وي را آغو يا آلو مي‌ناميدند كه در زبان ارمني به معناي خوش خلق است. از اين رو سرزمين زير فرمان او را آغوانك يا آلوانك مي‌گفتند.» نظريه ديگري كه در مورد وجه تسميه كلمه آران مطرح شده است از جوانشير قره‌باغي است كه مولف تاريخ قره‌باغ است كه در سال 1263 قمري و سال 1847 ميلادي نوشته شده است. وي در مورد وجه تسميه آران چنين مي‌نويسد: «چون در زمان نوح پيغمبر (ع) توفان شد و بعد از مدتي كه از توفان گذشته بود، يكي از اولاد نوح (ع) در اين ولايت (آران) حكمران و صاحب شد و آن‌جا را آباد نمود و اين منطقه را به نام خود گذاشت كه او نامش آران بود.»

كاربرد بعد از اسلام يا پيش از اسلام براي سرزميني كه آران ناميده مي‌شد، كلمه آلباني نيز به كار برده مي‌شد كه استعمال آن نيز بيش‌تر از سوي رومي‌ها صورت مي‌گرفت. با وجود اين، اين نظريه كه كلمه آران تنها در متون اسلامي و توسط جغرافي‌دانان مسلمان به كار برده شده است و استعمال و پيدايش آن تنها به بعد از ورود اسلام به قفقاز صورت مي‌گيرد، درست نيست، چرا كه، دلايلي است كه نشان مي‌دهد كه قبل از ورود اسلام به اين سرزمين، كلمه آران رايج بود. از جمله اين‌كه ياقوت حموي مورخ و جغرافيدان معروف مسلمان، آران را نامي عجمي و غير عربي دانسته است كه در عربي به صورت «الران و ران» به كار برده مي‌شود. دليل ديگر اين‌كه براي فرمانروايان اين سرزمين پيش از ورود اسلام، عنوان آرانشاه به كار برده مي‌شد. چنانچه كاغان كاتواتسي ضمن شرح احوال دودمان مهران كه از خويشاوندان خسرو پرويز پادشاه ساساني بوده‌اند، به وردان دلارو اشاره مي‌كند و مي‌نويسد كه او قصد داشت دودمان و سرزمين كهن آرانشاهان را برافكند.

درباره محدوده جغرافيايي آران نظريه‌هاي متفاوتي وجود دارد. برخي از محققان محدوده آران را اراضي بين دو رودخانه ارس و كورا مي‌دانند. چنانچه جوانشير قره‌باغي در كتاب تاريخ قره‌باغ مي‌نويسد ولايت‌هاي تفليس، گنجه، ايروان، نخجوان و اردوباد و بردعه و بيلقان از آران هستند. برخي از محققان ديگر فاصله ميان رود ارس و دربند قفقاز كه در شمال جمهوري آذربايجان و كنار درياي مازندران قرار دارد، آران مي‌ناميدند. با اين وصف بايد گفت سرزمين آران از عهد باستان تا سده هفتم ميلادي يكسان بوده و تا حدودي محدوده كنوني جمهوري آذربايجان را در برمي‌گرفته است. برخي مولفان رود كورا را مرز ميان آران و ارمنستان قديم نوشته و شمال رود كورا را مرز جنوبي آران دانسته‌اند. با وجود اين برخي معتقدند كه آراني‌ها در هر دو سوي رود كورا ساكن بوده‌اند. از مجموع تحقيقات و نوشته‌هاي انجام شده در مورد محدوده جغرافيايي آران چنين برمي‌آيد كه مرز شمالي آران از دربند فراتر نرفته است. مرز غربي اين سرزمين به رود ايوري منتهي مي‌شد كه سرچشمه آن از قفقاز عليا در گرجستان سرچشمه مي‌گيرد. مرز شرقي آران را نيز درياي مازندران تشكيل مي‌داده است.

آكوپيان مورخ معروف و جغرافي‌دان ضمن شرح مفصلي درباره آران، محل آن را در فاصله رود بزرگ كورا و كوه‌هاي قفقاز ذكر كرده است و منطقه جنوب رود كورا را بلااسكان ناميده است. ابن حوقل جغرافي‌دان مسلمان كه خود به آران سفر كرده، آن سرزمين را شامل دو بخش دانسته و آن را آرانين ناميده است. اين حوقل از بردعه، الباب (دربند) و تفليس به عنوان بزرگترين شهرهاي آران نام برده است. و شهرهاي بيلقان، برديج، شماخيه (شماخي)، شروان، لايجان، شابران، قبله، متكي (نوخاي كنوني)، شمكور (شاه خور كنوني)، جنزه (گنجه) و چند شهر كوچك ديگر را متعلق به آران دانسته است. در يك جمع‌بندي بايد گفت كه تا قرن دهم ميلادي آران سرزميني گسترده بوده است كه از اراضي شمال رود كورا تا كوه‌هاي قفقاز و رود ارس شامل مي‌شده است. ولي بعد از قرن دهم ميلادي تغييري در محدوده جغرافيايي آران صورت مي‌گيرد و آن اين‌كه ، بيش‌تر اراضي ميان رود كورا و ارس را به عنوان آران مي‌ناميدند و اراضي شمال رود كورا را به عنوان شروان نام مي‌بردند. به هر حال لفظ آران تا سال 1918 كه محمد امين رسول‌زاده جمهوري آذربايجان را بنيان گذاشت و لفظ آذربايجان را براي سرزمين آران به كار برد. رايج بوده است.

بطلميوس و پلينيوس كه هر دو از جغرافي‌دانان باستان يونان هستند نيز محدوده جغرافيايي آران را از سرزمين‌هاي شمالي رود كورا تا در ارس دانسته‌اند. بطلميوس مهم‌ترين شهر باستاني آران را شهر كبله دانسته است و پلينيوس نيز همين شهر را منتها با لفظ كبلكه بكار برده و آن را مهم‌ترين شهر آران دانسته است. كبله يا كبلكه امروز قبله ناميده مي‌شود كه در بعد از رود كورا و در شمال جمهوري آذربايجان قرار دارد و اين نشان مي‌دهد كه در عهد باستان سرزمين آران تا حدي فراتر از رود كورا بوده است. شهر كبله در منابع اسلامي با تلفظ كولك آمده است. بدين‌ترتيب به نظر مي‌رسد سرزمين آران بيش‌تر شامل محدوده جغرافيايي جمهوري آذربايجان بوده است. قويترين نظر اين است كه آذربايجان از نام آتروپات (در يوناني Atropates) مشتق شده است. آتروپات نام سردار ايراني بود كه در جنگ ميان داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در نبرد گوگمل در سپاه ايران فرمانده مادها بود. آتروپات پس از شكست داريوش سوم از اسكندر، به اسكندر پيوست و در سال 328 ـ 327 قبل از ميلاد از سوي اسكندر به حكومت ماد منصوب شد. پس از مرگ اسكندر قسمت شمال غربي ماد (آذربايجان كنوني ايران) به آتروپات رسيد و در آن‌جا به حكومت پرداخت و منطقه تحت سيطره خود را به پهلوي، آتروپاتگان ناميد. مورخان معتقدند كه با توجه به تغييري كه تحت تاثيرگذار زمان و تاثير زبان‌هاي عربي و تركي، كلمه آتورپاتكان به آذربايجان تبديل شد. چنانچه در قرن ششم ميلادي پوركوبيوس مورخ بيزانسي در كتاب جنگ‌هاي ايران، دوبار از آتروپاتگان با عنوان  آذربايگانن ياد كرده است كه تلفظ آذربايگان يعني تلفظ واقعي مردم آن عصر را منعكس مي‌كند.

 آندره آس ايران شناس آلماني حدس مي‌زند كه تلفظ واقعي اين كلمه در قرن سوم ميلادي آذرباذگان بوده است. فردوسي در شاهنامه به جهت رعايت وزن شعر، آذربادگان گفته است كه بيانگر تلفظ واقعي مردم نبوده است. آذربايگان كه تلفظ مردم آن عصر بوده، در زبان عربي به آذربيجان بدل شده كه در فارسي امروزي به صورت آذربايجان درآمده است.

نظريه ديگري آذربايجان را يك كلمه پارسي يعني آتروپات متشكل از آترو به معناي آتش و پات به معناي نگهبان مي‌داند كه وجه تسميه آن وجود آتشكده زرتشتيان در اين منطقه مي‌باشد. گفتني است ساكنان آذربايجان كه به آذري‌ها نيز معروف‌اند، گرچه از نظر زبان‌شناسي متاثر از مهاجرين ترك بوده‌اند اما از نسل بوميان ساكن اين منطقه مي‌باشد. به نوشته مورخان يوناني، آذربايجان (آتروپاتگان) از شمال غربي به وسيله رود ارس، از شمال به وسيله درياي خزر و از جنوب غربي به وسيله درياچه اروميه محصور مي‌شود. بدين‌ترتيب مشخص مي‌شود آن‌چه كه در دوران باستان به آتروپاتگان معروف بوده و اكنون آذربايجان ناميده مي‌شود غير از سرزمين آران است كه امروزه جمهوري آذربايجان ناميده مي‌شود. در واقع در دوران باستان و سده‌هاي مياني سرزمين‌هاي شمالي رود ارس آران ناميده مي‌شد و اراضي جنوب آن، آذربايجان ناميده مي‌شد. استعمال لغت آذربايجان براي سرزمين آران (جمهوري كنوني آذربايجان) توسط محمد امين رسول‌زاده بنيانگذار جمهوري آذربايجان صورت گرفت. سرزمين آران تا قرن‌ها به اين نام معروف بود چنانچه در دايره المعارف بزرگ شوروي آمده است كه در اواسط قرن يازدهم ميلادي (پنجم قمري) هجوم اقوام ترك (از جمله غزان، سلجوقيان) كه دودمان سلجوقي در راس آن‌ها قرار داشتند به سرزمين آران و شيروان آغاز گرديد.

از اين عبارت معلوم مي‌شود كه در آن زمان سرزمين مذكور (آران ـ آلباني) با اين دو نام (آران ـ شيروان) شناخته مي‌شد. پس از لشكركشي‌هاي تركمانان، آق قويونلوها و سلجوقيان نام‌ آران به تدريج از كتاب‌ها برداشته مي‌شود تا اين‌كه در دوران صفويان آران كه جزيي از ايران بود به چند خان‌نشين، ملك‌نشين و سلطان‌نشين كوچك تبديل مي‌شود كه تعداد آن‌ها به پانزده مورد مي‌‌رسيد كه هر كدام نامي داشتند. مهم‌ترين آن‌ها عبارت بودند از: خان نشين‌هاي باكو، گنجه، دربند، قبه، قره‌باغ، نخجوان، تالش، شكي، شروان، ايروان، لنكران و سلطان‌نشين‌هاي كوچك آرش، ‌ايلي‌سو، كازاخ، كوتكاشين، قبله و شمشاديل. سلطان‌نشين‌هاي كوچك بعضي مستقل و بعضي ديگر تابع خان‌ها بودند. به عنوان نمونه سلطان‌نشين‌هاي آرش، ‌ايلي سو و كوتكاشين از خان شكي و برخي ديگر از خان قره‌باغ تبعيت مي‌كردند. تا اين تاريخ اين خان‌نشين‌ها اگر چه تابعيت ايران را داشتند، ولي لفظ آذربايجان تنها براي آذربايجان كنوني ايران (اراضي جنوب رودخانه ارس) به كار برده مي‌شد و براي اين خانات و ايالات كه امروزه جمهوري آذربايجان ناميده مي‌شود، به كار برده نمي‌شد. در 14 و 21 مه 1805 در اردوگاه ارتش روسيه واقع در ساحل كورك‌چاي موافقتنامه‌اي به امضا‌ رسيد كه طبق آن، خان‌هاي قره‌باغ و شكي تابعيت دولت روسيه را پذيرفتند.

پس از پايان جنگ‌هاي ايران و روسيه كه بخشي از سرزمين آران به اشغال روسيه درآمد و در پي انعقاد معاهده‌هاي گلستان و تركمن‌چاي در سال 1813 و 1828 بعضي از خان‌ها از جمله اردوباد و نخجوان، به امپراتوري روسيه ملحق شدند و بالاخره مرز ايران و روسيه رودخانه ارس شد. در هيج يك از مآخذ مربوط به دوران مذكور و سال‌هاي پيش از آن، نامي از آذربايجان براي اين سرزمين نمي‌يابيم. بلكه در سال 1918 حزب مساوات در اراضي كنوني جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان تاسيس يافت و مساواتيان در سال 1918 قيامي مسلحانه در باكو ترتيب دادند كه اندكي بعد به ديگر نواحي آن سرزمين كشيده شد. اينان در 27 مه 1918 دولتي را تشكيل دادند و با نام جمهوري آذربايجان اعلام استقلال كردند. به نظر مي‌رسد كه مساواتيان اين منطقه را به علت مشابهت مردم ترك زبان آن‌جا با سكنه آذربايجان ايران به نام آذربايجان سازمان دادند، با سقوط دولت مساواتيان بعد از يكسال از اعلام استقلال، كميته موقت انقلاب به رياست نريمان نريمان اف تشكيل شد و خود را دولت جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان ناميد. بدين‌ترتيب دولت مساواتيان كه به تبعيت از انقلاب ترك‌هاي جوان تركيه، خواهان استقلال آذربايجان به رهبري محمد امين رسول‌زاده كه يك روشنفكر و روزنامه‌نويس آذربايجاني بودند، شكست خوردند. نامگذاري آران از سوي مساواتيان به نام جمهوري آذربايجان كه بعدها در دوران شوروي، جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي ناميده شد، همان زمان مورد اعتراض ايران قرار گرفت.

نظريات متفاوتي براي اين‌كه چرا مساواتيان و بعدها شوروي‌ لفظ آذربايجان را براي آران بكار برد، مطرح شده است. بعضي معتقدند، از آن‌جا كه حكومت مساوات به طور تقريبا همزمان با دو جمهوري ارمنستان و گرجستان در منطقه قفقاز اعلام استقلال كرد، نمي‌توانست از كلمه قفقاز استفاده نمايد. لذا سران اين حكومت با استناد به علقه‌هاي ديرينه مردم آذربايجان ايران با قفقاز و شايد به نيت تشكيل حكومتي متشكل از دو آذربايجان در آينده، نام آذربايجان را براي حكومت نو متولد برگزيند.
(مآخذ: ويژه‌نامه‌ي آران ـ موسسه فرهنگي آران ـ زمستان 1381)


منابع:
1ـ رضا،‌ عنايت‌ا…؛ دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ بخش آران؛ تهران؛ مركز دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ ص 421 2ـ كسروي، احمد؛ شهرياران گمنام؛ تهران؛ چاپ ديبا؛ 1377؛ چاپ ششم؛ ص 222 3ـ رضا، عنايت‌ا…؛ آذربايجان و آران (آلبانياي قفقاز)؛ تهران؛ ايران زمين؛ 1360؛ چاپ اول 4ـ رضا، عنايت‌ا…؛ دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ بخش آران؛ تهران؛ مركز دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ ص 423 5ـ بيات، كاوه؛ بحران قره‌باغ؛ تهران؛ انتشارات پروين؛ 1372؛ چاپ اول 6ـ رضا، عنايت‌ا…؛ آذربايجان و آران (آلبانياي قفقاز)؛ تهران؛ ايران زمين؛ 1360؛ چاپ اول 7ـ زرياب، عباس؛ دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ بخش آذربايجان؛ تهران؛ مركز دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ ص 194 8ـ شيخ‌عطار، عليرضا؛ ريشه‌هاي رفتار سياسي در آسياي مركزي و قفقاز؛ ‌تهران؛ موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه؛ سال 1373؛ چاپ دوم؛ ص 80 9ـ زرياب، عباس؛ دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ بخش آذربايجان؛ تهران؛ مركز دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ سال 1374؛ چاپ دوم؛ ص 195 10ـ رضا، عنايت‌ا…؛ دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ بخش آذربايجان شوروي آذربايجان؛ تهران؛ مركز دائره‌المعارف بزرگ اسلامي؛ سال 1374؛ چاپ دوم؛ صص 328 و 327 11ـ آذري شهرضايي، رضا؛ هيات فوق‌العاده قفقازيه؛ تهران؛ نشر مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت خارجه؛ سال 1380؛ چاپ اول

دسته‌ها:Articles

اغوز نادان، چرا نسل کشی؟

آوریل 23, 2008 47 دیدگاه

به قلم الف. الله وردی

 

قبل از آغاز جنگ جهانی اول (1914) حدود دو و نیم میلیون نفر ارمنی در قلمرو امپراطوری عثمانی زندگی می کردند ، اما پس از سال 1923 یعنی بعد از قتل عام نهایی ارامنه فقط تعدادی اندک (50,000 نفر) آنهم در شرایطی بسیار اسفناک در قسطنطنیه، استامبول امروزی، زندگی می کردند. پس بقیه کجا رفتند ؟

هنگامیکه در تابستان سال 1914 دنیا در آتش جنگ جهانی اول شعله ور شد و توجه اروپائیان به رویدادهای جنگ معطوف گردید، دولت وقت ترکیه فرصت مناسبی یافت تا مساله ارامنه را برای همیشه حل کند. کاری که هیچکدام از سلاطین قبلی عثمانیان و بویژه سلطان عبدالحمید موفق به انجام آن نشده بودند یا بهتر بگوئیم فرصت آن را بدست نیاورده بودند. در آن زمان ترکان جوان تحت کمیته اتحاد و ترقی، زمام امور را در دست داشتند. سه تن از رهبران اصلی این حزب به نامهای محمد طلعت پاشا وزیر اعطم وقت ترکیه، اسماعیل انور پاشا وزیر جنگ و احمد جمال پاشا وزیر دریاداری که اندیشه های پان ترکیستی نژاد پرستانه و گرایش به آلمان داشتند، در راس امور قرار گرفتند. انهدام کامل نژاد ارمنی توسط این کمیته و بویژه سه شخص فوق به شکلی دقیق، برنامه ریزی شده و محرمانه طرح ریزی شد .

آنها برای اجرای این سیاست غیر انسانی، ابتدا مردان بین 15 تا 50 ساله را به بهانه بردن به جبهه های نبرد به ارتش فراخواندند. همچنین دستور صادر شد هر کس که اسلحه دارد باید به ارتش تحویل دهد و هر آنچه که ممکن است در خلال جنگ مورد احتیاج ارتش قرار گیرد نظیر لباس، قاطر، غذا و غیره را ضبط خواهد نمود. ولی جالب آنجاست که دولت فقط اموال ارامنه را به نفع ارتش ضبط می نمود. ماموران جمع آوری اموال وقتی به خانه های ارمنی وارد می شدند، همه چیز را اعم از اینکه مورد احتیاج ارتش باشد یا نباشد، نظیر لباسهای زنانه، اشیای زینتی و تزئینی و غیره را جمع کرده و با خود می بردند .

 

سرانجام در روز 24 آوریل 1915 بدستور دولت عثمانی حدود 300 نفر از رهبران، روحانیون، اندیشمندان، نویسندگان و سیاستمداران ارمنی دستگیر شده و پس از انتقال به کشتارگاه همگی آنها بجز اسقفی به نام کومیتاس او نیز هوش و هواس خود را در اثر آنچه که دیده بود، از دست داد بطرز فجیعی سلاخی شدند و این سرآغاز قتل عام بود. همچنین در همان روز حدود 5000 نفر از ارامنه استامبول در کوچه ها و منازلشان بقتل می رسند .

آنان سپس سربازان ارمنی در جبهه های جنگ را خلع سلاح کرده و پس از انتقال آنان به گردان های بیکاری در پشت جبهه « راه سازی و خدمات » آنان را گروه گروه بقتل رساندند. رهبران و کسانیکه توانایی هدایت و رهبری مردم را داشتند،  بقتل رسیدند، مردان و کسانیکه نیروی مقاومت جامعه ارمنی محسوب می شدند، در ارتش بقتل رسیدند. حالا دیگر دولت بزرگ عثمانی مانده بود و ملت بی دفاع ارمنی بدون هیچ رهبر و مغز متفکری. دیگر چه چیز می توانست مانع اجرای سیاست ضد بشری آنان گردد ؟

 

سرانجام زمانیکه اوضاع بر وفق مراد بود، آنها به شهرها و روستاهای ارمنی نشین رفته و آنها را به این بهانه که در منطقه جنگی قرار دارند و باید به جاهای امن منتقل شوند، از خانه هایشان بیرون کشیدند. ماموران حتی فرصت نمی دادند تا آنان غذا، لباس و لوازم ضروری را به همراه خود بردارند. آنان دسته های ارمنی را که بیشتر آنها را زنان، کودکان و سالخوردگان تشکیل می دادند، بصورت کاروان هایی بطرف تبعیدگاه روانه می ساختند. تبعید گاهی که برای آنان در نظر گرفته شده بود، صحرای مرکزی سوریه واقع در منطقه درالزور در نزدیکی شهر حلب  بود، جائیکه قرار بود در زیر آفتاب سوزان از تشنگی و گرسنگی بمیرند. ماموران ترک از رسیدن هر گونه آذوقه و مواد غذایی به ارامنه، به شدت جلوگیری می کردند.

 

دولت برای سرعت بخشیدن به کشتار ارامنه، گروه هایی را از زندانیان جنایتکار و بیرحم ترک و کرد، تشکیل داد. آن زندانیان به شرط شرکت در کشتار کاروان های تبعیدی ارمنی از زندان آزاد می گشتند. آنها در سر راه مسیر کاروان های تبعیدی قرار گرفته و تا آخرین نفر را به وحشیانه ترین شکل قتل عام می کردند و اندک چیزهایی هم که داشتند غارت می کردند. هر شب تا به صبح چندین نفر از افراد هر کاروان کشته و چندین دختر ربوده می شدند. آنان تعداد مردان معدودی را هم که در دسته ها بودند، از دسته ها جدا کرده و بطر فجیعی قصابی می کردند. زنان خوش صورت ارمنی را جدا کرده و با خود می بردند. ژاندارمهای ترک تبعیدیان را زیر تازیانه و شلاق و با سر نیزه به جلو می راندند. کودکان را از مادران خود جدا کرده و بقتل می رساندند تا راحت تر بجلو حرکت کنند . 

دختران ارمنی برای آنکه آتش شهوت ژاندارمها ناموس آنها را نشانه نرود، گیسوان خود را کاملاٌ می تراشیدند و یا سر و صورت خود را می پوشانیدند. ماموران ترک و ساکنین محلی برای خاموش کردن آتش شهوت خود، حتی از تجاوز به اجساد زنان مرده کاروان نیز خودداری نمی کردند. در بسیاری از موارد از یک کاروان چند ده هزار نفری فقط عده ای انگشت شمار به تبعیدگاه می رسید و در اغلب موارد همگی تلف شده  یا  قتل عام  می شدند و  هیچکس از یک کاروان به تبعید گاه که همانا صحرای سوزان سوریه بود نمی رسید. مادران ارمنی برای آنکه کودکانشان از گزند قتل عام در امان بمانند، آنان را به التماس به خانواده های کرد و یا حتی ترک می سپردند. بسیاری در بین راه طاقت نیاورده، جان باختند. رودخانه های دجله و فرات همواره از اجساد ارامنه پر بود. گاهی اعدام های دسته جمعی ارمنیان و جنایات وحشیانه جلادان ترک سبب می شد تا در مواردی اندک همسایگان کرد به یاری ارامنه اقدام کنند، هر چند که خود کردها نیز از یاری به ارامنه وحشت داشتند هر کرد یا حتی ترکی که از ارامنه حمایت می کرد کشته می شد. جنایات آنان بحدی بود که تعدادی از سیاستمداران ترک همچون صلال استاندار آلپو(حلب)، مظهر استاندارد آنکارا با کشتار ارامنه مخالفت ورزیده و از کار برکنار شدند. جلادان در ترابوزان واقع در ساحل جنوبی دریای سیاه روش جدیدی از کشتار را در پیش گرفتند. آنان دسته های ارمنی را در قایق های کوچک سوار کرده و آنان را از قایق به دریا می ریختند. در بعضی شهرهای دیگر مانند وان نیز از همین روش برای کشتار استفاده می شد. بعضاٌ تبعیدیان را در رودخانه های دجله و فرات نیز غرق می کردند.

دنیا که در آن زمان دستخوش جنگ جهانی اول بود از عمق فاجعه ای که در ترکیه در حال وقوع بود، بی اطلاع بود. طرح نژاد کشی و قتل عام تا آنجا که ممکن بود مخفی و با برنامه اجرا شد. دولت آلمان که با عثمانی متحد شده بود و از نزدیک رویدادها و حوادث ترکیه را نظاره می کرد، نه تنها جلوی آتش شهوت، کشتار و جنایات ترکها را نمی گرفت، بلکه در مواردی نیز عمل عثمانی را تائید می نمود .

امروزه ارامنه در سرتاسر جهان پراکنده شده اند که بیشتر آنان از فرزندان یا نوادگان بازماندگان کشتارها هستند. اگرچه هنوز هم تعدادی از بازماندگان آن جنایات در بین ما زندگی می کنند. ارمنیانی که موفق به فرار شدند ، به کشورهایی چون سوریه، لبنان، روسیه، آمریکا، اروپا و تعدادی نیز به ایران پناه برده و زندگی جدیدی را آغاز کردند.

امروزه دولت ترکیه نژاد کشی ارامنه را تکذیب نموده و ادعا می کند ارامنه تنها از منطقه جنگی شرق منتقل شده اند و درخصوص کشته شدگان با ناچیز خواندن شمار قربانیان ادعا می کند که آنها در جنگ و درگیریهای قومی کشته شده اند. نژادکشی ارامنه برعکس آنچه که دولتمردان کنونی ترکیه ادعا می کنند، در سرتاسر آناتولی و قلمرو امپراطوری عثمانی اجرا شد.

همه ساله ارامنه سراسر جهان در روز 24 آوریل بعنوان سالروز قتل عام 1915 در کلیسا گرد هم آمده و یاد قربانیان آن فاجعه بزرگ را گرامی می دارند . آنچه که در سال 1915 در ترکیه در قبال ملت ارمنی رخ داد و بیش از یک و نیم میلیون قربانی گرفت، همچون لکه ننگی است در تاریخ بشریت. جنایات، کشتارها، تجاوز بعنف زنان ارمنی و اعمال وحشیانه دولتمردان ترک بحدی فجیع است که مطالعه آنها تن هر انسان آزاده ای را می لرزاند…

دسته‌ها:Articles برچسب‌ها: ,

قتل عام ارامنه

آوریل 22, 2008 37 دیدگاه

مرد به تقویمش نگاه کرد، 15 مارچ 1921 میلادی. او پالتویش را پوشید، کلاهش را بر سر گذاشت و از خانه خود (واقع در خیابان هاردنبرگستراس، محله شارلوتنبورگ) خارج شد. قدم زدن در خیابان های برلین به او آرامش می داد، آرامشی که وی در تمام عمرش از مردم سلب کرده بود. وی فکرهای بزرگی را در سر می پروراند: بازگشت به استانبول و رهبری حزب پان تورانیسم، مبارزه با دشمنان قدیمی اش و… ناگهان صدای فریادی رشته افکارش را پاره کرد. مرد احساس کرد که کسی از پشت سر نام او را صدا می زند. مرد برگشت و چهره جوانی را دید که با چشمانی خشمگین او را می نگرد. جوان به مرد گفت: «اکنون زمان مرگت فرا رسیده، و تو تاوان کشتار یک ملت را خواهی پرداخت! برو به جهنم سگ تورک!» و ناگهان صدای شلیکی شنیده شد… مرد به زمین افتاد. او حتی فرصت نکرد که چشمان متعجب و ترسیده اش را ببندد. جوان راست گفته بود! این مرد، طلعت پاشا، وزیر جنگ اسبق دولت عثمانی بود!

 

 

کشتار ارمنیان بدست تورکان

در سالهای آغازین قرن بیستم، سلطان عبدالحمید و حزب تورکان جوان(که تورکیه به اصطلاح مدرن را تشکیل دادند)، خواب بدی برای ارامنه دیده بودند. خوابی که متاسفانه به حقیقت پیوست. تورکان قصد داشتند «مسئله ارمنی» را به فجیح ترین نحو ممکن حل کنند.

 زمانی که روس ها در سال 1878 عثمانی را در نوردیدند و این دولت را تا حد فروپاشی پیش بردند، به همه ملت های تحت سلطه عثمانی استقلال داده شد. روس ها استقلال ارمنستان غربی را نیز خواستار شدند، تورکان نیز پذیرفتند. منتهی این وعده هرگز به حقیقت نپیوست! روس ها عقب نشینی کردند. تورکیه استقلال ارمنستان غربی را نقض کرد و بدین ترتیب کینه شدیدی نسبت به ارامنه پیدا کرد. مسئله ارمنی این بود!

تورکان به تصویه حساب های قومی پرداختند و 1.5 میلیون ارمنی بی گناه را قتل عام کردند. آنان هدفی جز تورکیزه کردن کشورشان نداشتند و به همین دلیل هزاران کورد، یونانی و آشوری را نیز به قتل رساندند.

متن زیر نامه سفیر آمریکا در استانبول است، که در تاریخ 20 جولای 1915 نوشته شده است. به دقت این نامه را مطالعه نمایید.

 

 

این هم تیتر روزنامه نیویورک تایمز

 

 

انکار

دولت تورکیه تا به امروز هم این نژادکشی را نپذیرفته است. این در حالیست که اکثر کشورهای جهان این نژادکشی را بدرستی تایید کرده اند و تورکیه را ملزم به اقرار و اعتراف کرده اند. تورکیه سیاست انکار را در کشورهای نوچه اش(همچون آذربایجان) نیز گسترش داده است. چهره های این منکرین را بشناسید.

 

 

لینک

بهترین لینک ها را در مورد این واقعه در اینجا قرار داده ام. حتماً آنان را مطالعه نمایید.

 

http://www.theforgotten.org

http://www.ourararat.com/far/F_newsteh.htm

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B3%D9%84%E2%80%8C%DA%A9%D8%B4%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7

http://www.24april1915.com

 

امروز…

هر سال، در روز 24 آپریل، هزاران ارمنی در سراسر جهان به نشانه اعتراض به این جنایت گرد هم جمع می شوند. در ایران نیز همه ساله این اتفاق رخ می دهد. هدف ما، اعاده حق ماست. حقی که ده ها سال از سوی بوزقورت های حیوان صفت تورک پایمال شد. روزی خواهد رسید که همه جنایتکاران و ظالمین نابود خواهند شد، آنروز نزدیک است…

مردی که در برلین کشته شد، طلعت پاشا، یکی از اصلی ترین مهره های تورکان در این جنایت بود. جالب اینجاست که سوقومون تهلیریان(همان جوانک تپانچه در دست) خود را به دادگاه معرفی کرد و دادگاه نیز وی را تبرئه کرد!

تیر ارمنی به هدف خواهد نشست…

 

دسته‌ها:Articles
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.